زندگي مثل پيانو است ، دکمه هاي سياه براي غم ها و دکمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت که دکمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
هم سفر در اين راه طولاني - که ما بي خبريم و چون باد مي گذرد بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند خواهش مي کنم ! مخواه که يکي شويم ، مطلقا يکي مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد
==================
مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم يک ساز را، يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را و يک شيوه نگاه کردن را مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه مان يکي و روياهامان يکي
=====================
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست و شبيه شدن دال بر کمال نيست بلکه دليل توقف است
===============================
عزيز من دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛ واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون ، حجاب برفي قله ي علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق و يکي کافيست
============
عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما، اين سخن
به معناي تبديل شدن به ديگري نيست من از عشق زميني حرف مي زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري
=============
عزيز من اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد بگذار درعين وحدت مستقل باشيم بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد
================
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم اما نخواهيم که بحث ، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل
===============
اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست سخن از ذره ذره ي وافعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست بيا بحث کنيم بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم بيا کلنجار برويم اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم
====================
بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را ،در بسياري زمينه ها،
تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ ،
. حفظ کنيم
======
من و تو حق داريم در برابر هم قد علم کنيم و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم بي آنکه قصد تحقيرهم را داشته باشيم عزيز من ! بيا متفاوت باشيم ====================
از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده ياد نادر ابراهيمي
وای به حا ل وقتی که دوتا یا چند تا از این وجوه با هم تداخل داشته باشن که اون موقع مجبوری واسه یکیش کم بذاری البته مجبوری علی رغم میل باطنیت
یاد درسای دانشگاه افتادم وقتی مجبوری چند تا درس رو با هم برداری تا درست به موقع یا زودتر تموم شه و اون موقعست که به خاطر تداخل چند تا درس با هم می مونی هاج و واج راستی اینجور موقعها تکلیف چیه اگه تو زندگی به خاطر مسائل اقتطادی مجبور به کم گذاشتن واسه جاهای دیگه باشی تکلیفت با دلت با عمری که داره می ره چیه ؟
صبر کن من جا موندم عمرم رفت ومن زندگی نکردم ؟؟!!!
ما تو زمانی هستیم که اوضاعمون با اون کسی که می رفت شکار تا خانوادش رو سیر کنه یا یه گوشه ای کلبه ای بسازه توش زندگی کنه خیلی فرق داره تو این زمونه مهم نیست چقدر کار می کنی یا سخت کوشی یا نه مهم اینه که چیکار میکنی وچه علم وقدرتی در به دست اوردن پول واسه تامین زندگیت داری به خصوص تومملکت ثروتمند ما (فقط از نظرمنابع) که تعداد خیلی خیلی زیادی از مردم دارن زندگیشون رو فدای پول می کنن از اینطرف به اون طرف از اینجا به اونجا این کار اون کار اما از آرامش خبری نیست راستی پول رفاه می اره نه !!
اما خب بد نیست یک نگاهی هم به زندگی آدمهایی که تو کشورهای پیشرفته زندگی می کنند و صد البته از لحاظ تحصیلات و سطح اقتصادی و اجتماعی وفرهنگی هم رده ما اما تو کشور خودشونن هزینه کردن دانشگاه رفتن کار می کنن خلاصه یه نُرمی البته تو سطح متوسط دارن فکر می کنید اونا هم اسیر به دست آوردن پولن ؟ یا واسه زندگی در حد عادی باید همیشه استرس اضطراب و نگرانی داشته باشن یا کافی درس بخونن و جذب کار شن ودرست کار کنن همین و اگر مایل به رفتن به سطح بالا تری هستن کارهای دیگه هم بکنند ؟
این مسائل مدتهاست تو ذهنم هست راستش دلیل اینکه بیشتر عکس میذارم تو بلاگ هم همینه که نمی خوام غم و قصه تو بلاگمون باشه اما...
من فکر میکنم تمام افراد سطح متوسط جامعه عزیزمون اگه به دقت به زندگیشون نگاه کنن حتی اگر مشکل مالی هم نداشته باشن یه فضای بسیار بزرگی از زندگیشون مربوط می شه به مسائل ومشکلات مالی که مثل بختک چمپره زده رو زندگی ماها و نمی زاره راهت زندگی کنیم
ما انسانهای متمدن اما با دانش عصر حجر فقط تلاش می کنیم که بمونیم .از هر راهی مثل زیر آب زدن جانماز آب کشیدن بریدن نون دیگران دودره بازی ریا وووو البته خدایی نکرده نمی گم اونور از این چیزها خبری نیست اما اونا تو آب شنا می کنن و اگه کسی از این کارا بکنه حتما مرض داره اما ما تو باتلاق شنا می کنیم و واسه غرق نشدن ممکنه خیلی هارو غرق کنیم از اجبار نه مرض!!!
اینجا جا داره یه تشکر جانانه هم از سیستم به تاریخ پیوسته آموزش وپروش بکنم و بپرسم سهم شما در پرورش ما آیا از هد منفی گذشته یا هنوز به صفر نرسیده
من فکر می کنم ماها در حد زندگی در روستا اونم حد اقل سه ده پیش آموزش دیدیم
البته خیلی مسائل دیگه هم هست که همه دست به دست هم داده تا مجبور شیم شیش دنگ حواسمون رو به سرمون بدیم که کلاه سرمون نره یا کلاهمون رو بر ندارن
حالا این وسط سهم انسان و زندگی انسانی و پرداختن به وجود انسان چیه لابد هیچی دیگه آخه این چیزا که مهم نیست انسان کیلو چنده آرامش و احساسات چی زندگی اینه بابا فکر فردا باش که خربزه آب
کاش اون موقع که پدرای ما به شغل شریف خربزه کاشتن واسه آینده مشغول بودن یه نظری هم به این ضرب المثل می نداختن
خلاصه ماییم و خربزه ها و معنویت از دست رفته و عمر در حال گذر (البته منظورم از معنویت معنویت دینی نیست چون به نظر من معنویت دینی هم بخشی از معنویت هست فقط بخشی نه همش )
احساس میکنم تو بازه بسار سختی از زمان ومکان قرار دارم
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! می دونم این روزا می گذره اما اگه یکی واسش مهم باشه چطور می گذره با نگاهی به روزای رفته چه گذری رو می بینه